حكيم ابوالقاسم فردوسى

335

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

همه رخ پر از گل همه چشم خواب * همه لب پر از مى به بوى گلاب همه دشت بينى بياراسته * چو بتخانهء چين پر از خواسته اگر ما به آن جشنگاه بتازيم ، چند كنيزك از آن گروه بربائيم و به ارمغان پيش خسرو بريم به ديدن آنان شاد مىشود . رفتن بيژن به ديدن منيژه دختر افراسياب بيژن نامجو و كام طلب ، بدين سخنان پر فسون فريفته ، و همراه گرگين به جشنگاه نزديك شد . چون دو روز در آن جا به خرمى گذراندند ، منيژه دختر افراسياب با كنيزكان و همزبانان و دايه‌اش به جشنگاه درآمدند ، و سراسر آن دشت از فريادهاى شادمانه‌شان پر غلغله شد . بيژن به گرگين گفت : من تنها و نهانى به جشنگاه مىروم تا دور از نظر ديگران چگونگى آن جا را دريابم . سپس باز مىگردم تا با هم در اين كار راى بزنيم . آن گاه بيژن رومى قبائى گرانبها پوشيد تاج بر سر نهاد خويش را به طوق كىخسرو و يارهء گوهر نگار گيو آراست . كمر زرين گوهرآگين بر ميان بست بر اسب نشست و به سوى آن پهن دشت تاخت . چون كنار جشنگاه رسيد از اسب فرود آمد آن را بست ، زير سايهء درخت سروِ كهنى كه لب چشمه‌اى روشن و زيبا منظر بود آرميد و پنهان به تماشا پرداخت . سراسر دشت از ديدارِ مهرويان چون بهار جان افزا و طرب‌انگيز شده بود و فضا از آواى مستانه و خنده‌هاى جان بخش پرى چهرگان پر غلغله شده بود . اتفاق را نگاه منيژه بر بيژن افتاد . جوانى ديد افراخته بالا ، به رخسار چون سهيل يمن ، با جامهء گرانبها . بر او فتنه شد . فرستاد مر دايه را چون نوند * كه رو بر آن شاخ سرو بلند نگه كن كه آن ماه ديدار كيست * سياوش مگر زنده شد يا پريست بگويش كه تو مردمى يا پرى * بر اين جشنگه بر همى بگذرى نديدم چو تو هيچ اى ماهروى * چه نامى تو و از كجايى بگوى دايه نزد بيژن آمد ، بر او آفرين كرد و پيام منيژه را به او رساند و